این روزا زیاد به بچه دار شدن فکر می کنم.همیشه دلم می خواست موقعی برسه که خودم از ته دلم می خوام..تو این سالهای زندگی مشترکمون همیشه یه چیزی بوده که بخوام به وجودش فکر نکنم و عقب بندازم..خونه خریدن،ثبات شغلی،وضعیت روحی و عاطفی خودم که مدت طولانی آمادگی نداشتم،ثبات مالی،مهاجرت...

امروز با تولد تس توی This is us گریه کردم.دیدم چقدر خودم نگرانم که بچه چه شخصیتی داشته باشه..همیشه ازش ترس دارم..ولی جک و ربکا پدر و مادر خوبی بودن..بازم تصمیمات خود بچه هاشون بود که زندگی شون و شکل داد..واقعا والد بودن سخته..