نمی دونم چرا شب هایی که دلبر می ره شیفت من اینقدر بی انگیزه می شم. حالا همچین هم زیاد نمی ره ها، بعضی شبا در حد سه چهار ساعت..

ولی اونقدر دلم می گیره و میوفتم یه گوشه که اعصابم به هم می ریزه.

دیشب خیلی تلاش کردم خودم و سرگرم کنم، با اینکه خودش شام درست کرد و خوردیم و رفت..دیگه من موندم و کارای شخصی خودم.

چند تا کتاب از دیجی کالا خریدم، یه کم تی وی دیدم و باز ولو شدم یه گوشه

با اینکه آدم وابسته ای نیستم، ولی بعد از این همه مدت رابطه بالاخره یه روزی فهمیدیم که توی همه سولاخ سمبه های زندگی هم حضور پر رنگ داریم و چاره ای نیست جز اینکه ازدباج کنیم

الانم وقتی نیست انگار یه چیزی کمه.